فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
302
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و گوشت آن را با استخوان مىخورند . اين واژه غير عربى است . الجَلَكَى - مترادف ( الجَلْكَى ) است . جَلَّلَ - تَجْلِيلًا [ جلّ ] الشيءُ : آن چيز عمومى شد ، - الشيءَ : آن چيز را پوشانيد ؛ « جَلَّلَ المَطَرُ الأَرْضَ » : باران همهء زمين را از آبِ خود پوشانيد ، - الرجلَ : آن مَرد را بزرگ داشت و تجليل كرد . الجَلَل - [ جلّ ] من الأمور : كار بزرگ ، كار آسان . جَلَمَ - - جَلْماً هُ : آن چيز را بُريد ، - الصوفَ : پشم را چيد ، - الجَزُورَ : گوشت قربانى را از روى استخوانها بيرون كشيد . الجَلَم - ابزارى است به گونهء قيچى كه با آن موى و پشم را چينند ، - ( ح ) : پرندهاى است بسانِ باشه كه در حجم كوچكتر از آنست . نوك آن مانند قيچى است ، نامِ ديگر آن ( البُؤْبؤْ ) است و به آن كُنيهء ( ابو رياح ) مىدهند ، - ج جِلَام : بز نرِ سترده موى ، بُز . الجَلَمَانِ - بلفظ التثنية : ابزارى است بسان قيچى . اين واژه را با لفظ مثنى خوانند ؛ ( شريتُ الجَلَمينِ أَو الجَلَمانَ « : جلمان را خريدم . الجَلْمَد - ج جَلَامِد : گلهء شتران بزرگ هيكل ، سنگ ، صخره ؛ « رَجَلٌ جَلْمَد » : مرد قوى و سخت ؛ « أَرْضٌ جَلْمَدَةٌ » : زمين سنگى . الجُلْمُود - ج جَلَامِيد : مترادف ( الْجَلْمَدْ ) است . الجُلَّنَار - گُلنار يا گل انار . اين واژه فارسى است . جَلَهَ - - جَلْهاً الشيءَ : آن چيز را آشكار و دور كرد ، - الرَّجُلَ : او را از آن كار بازداشت ، - العِمَامَةَ : عمامه از سر برداشت . جَلِهَ - - جَلَهاً : موى جلوى سر او ريخته شد . الجَلْوَاء - [ جلو ] : مؤنث ( الأَجْلَى ) است ؛ « جَبهَةٌ جَلواء » : پيشانى فراخ . الجِلْوَاز - ج جَلَاوِزَة [ جلز ] : پاسبان ، آنكه براى حاكم سبك و چابك رفت و آمد كند . الجَلُوبَة - و يستوي فيها الواحد و الجمع : شتر كه بار و بُنه و متاع قوم را بر آن حمل كنند . اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار برده مىشود . الجِلْوَة - [ جلو ] : هديهاى كه شوهر به همسرش بهنگام ازدواج مىدهد . الجَلُود - بسيار شكيبا ، مرد صبور . الجُلُودِيّ - ج جُلُودِيُّون : كارگر دباغى پوست ، كارگر صنعت چرم بويژه در صنايع كوچك از قبيل كفش و تجليد كتاب و جز آن . جَلْوَزَ - جَلْوَزَةً بين يدي الأمير : در برابر حاكم و براى او رفت و آمد كرد و به خدمت او درآمد . الجَلْوَزَة - سبُك بالى در رفت و آمد . الجُلُوس - مص ، بر تخت نشستن ، تاجگذارى . الجَلُوط - من النساء : زنِ بى شرم و كم حيا . جَلِيّ - - جَلىً [ جلو ] : موى جلوى سر او ريخته و بى موى شد . الجَلِيّ - [ جلو ] : واضح ، روشن ، معقول . الجِلَّيَان - [ جلي ] : آشكار كردن ، يكى از سِفرهاى يوحَنا كه بر كتاب انجيل نوشته است . الجَلِيبة - ج جَلَائِب : مترادف ( المَجْلُوبَة ) است . الجَلِيَّة - مؤنث ( الجَليّ ) است ؛ « جَليَّةُ الأَمر » : حقيقت امر ، خبر درست و صحيح ؛ « عينٌ جَلِيَّة » : چشم بينا و با بصيرت . الجَلِيد - ج جُلُد : آنچه از آب كه بر روى زمين يا در يخچالها يخ بندد ؛ « جَبَلُ الجَليد » : كوه يخ كه بر روى آب روان باشد و معمولًا در مناطق قطبى و سردسيرى بوجود مىآيد ، - ج جُلَدَاء و جِلَاد و جِلْد : آنكه نيرومند و بُردبار است ، اين واژه ضد ( البَليد ) است . الجُلَيْدَة - ج جُلَيْدَات : پوست ، پوستهء نازك ، - ( في التصوير ) : و در فن عكاسى بر فيلم اطلاق مىشود . الجَلِيدِيّ - منصوب به ( الجَليد ) است ؛ « العصرُ الجَليدىُّ » : تاريخ زمان و دوران يخ بندان شمال اروپا در دوران باستان مىباشد . الجَلِيس - ج جُلَسَاء و جُلَّاس : همنشين ، هم صحبت . الجَلِيف - م جَلِيفة ج جَلَائِف و جُلُف : مترادف ( المَجْلُوف ) است . خشن و بد اخلاق ، ستمكار . الجَلِيل - ج أَجِلَّاء و أَجِلَّة و جِلَّة : مرد سالمند ، عاليقدر ، با اهميت ؛ « جَليلًا كانَ أو دقيقاً » : چه بزرگ باشد و چه كوچك ؛ « قومٌ جِلَّة » : سروران و بزرگان . جَمَّ - - جُمُوماً الفراقُ : هنگام جدايى رسيد ، - الماءُ : آب فراوان گرد آمد ، - تِ البئْرُ : آب چاه فراوان شد ، - العظمُ : گوشت استخوان بسيار شد ، - القومُ : آن قوم استراحت گرفتند ، - جَمّاً و جُمُوماً الشيءُ : آن چيز فراوان شد ، - جَمّاً و جِمَاماً و جُمَاماً و جَمَاماً الْمَاءَ : جلوى آب را نگرفت تا جمع شود ، - الكيلَ : پيمانه را تا لب آن پر كرد ، - المكيال : پيمانه را تقريباً پر كرد ، - جَمّاً و جَمَاماً الفرسُ : اسب رها گرديد و كسى بر آن سوار نشد . الجَمّ - مص ، - ج جِمَام و جُمُوم : هر چيز بسيارى ؛ « أحبَّهُ حُبّاً جَمّاً » : او را بسيار دوست داشت ؛ « جاؤُوا جَمّاً غفيراً » : آنها همگى از بزرگ و كوچك آمدند و كسى از آنها غيبت نداشت ، - من الماء : بيشتر آب . الجَمَّاء - [ جمّ ] : مؤنث ( الاجَمّ ) است ؛ « ارضٌ جَمّاء » : زمين نرم و صاف . الجُمَّاح - ج جَمَامِح و جَمَامِيح : افرادى كه از جبههء جنگ گريختهاند ، تير بدون پيكان . الجَمَاد - ج جَمَادَات : آنچه كه رشد نكند و زندگى نداشته باشد مانند سنگ ، معدن ، جماد ، - ج جُمُد : زمين ؛ « سنةٌ جَمَادٌ » : سال خشك و بى باران ؛ « أرضٌ جَمَادٌ » : زمين كه بر آن باران نيامده است ؛ « الناقةُ الجَمَاد » : ماده شتر كند رو ، ماده شترى كه شير ندارد ؛ « هو جَمَادُ الْعَين » : اين مثل را به كسى گويند كه اشك چشم او بند آمده باشد ؛ « هوَ جَمادُ الكَفّ » : او مرد بخيل و خسيس